پروسه ی کتاب خوانی آترین جونی . . .
نقلکم حســــــــــــــــــــابی کتابات رو دوست داری وقتی برات میخونم با دقت به عساشون نگاه میکنی و به حرفای مامان گوش میدی عزیزم همش میخوای خودت کتابات رو تو دستای کوچولوت بگیری بیشتر از همه این کتاب هاپ هاپوت که سوت میزنه رو دوست داری نمیتونی صدای سوتش رو دربیاری ولی تموم صفحه ها و بخصوص جلدش رو تماشا میکنی اواااااااااا مامانی این هاپ هاپوم خیلی سنگینه افتاااااااااااد اره این گاویم خوبه سبکتره راحتم میتونم ورق بزنمش اوااااااااااا مامانی اینم که زود پاره شد . . . آهـــــــــــــــــــــــــان اینا خوبه هم خوشمزه ان هم پاره نمیشن ...
نویسنده :
مامان خاطره
18:44
فرنی خورون آترین . . .
ماه چهارم آترین به روایت تصویر . . .
آترین و عشق کاغذ بازی . . .
خاطره ی زمینی شدن نخودچی ما . . .
صبح عجیبی بود از همون لحظه ای که چشم باز کردم خیلی هیجان داشتم چون آخرین جمعه ای بود که تو دل من بودی و من و بابایی میخواستیم به خودمون حسابی خوش بگذرونیم و از آخرین لحظه های دو نفرمون استفاده کنیم. قرار بود بابا بهنام تا عصر کارهای ماشین رو که چند هفته ای بود وقت نکرده بود انجام بده رو تموم کنه و بعد برای شام مورد علاقه من بریم بیرون و آخر شب با عمو بهزاد و دوستاشون برنامه ی تئاتر داشتیم دفعه اولی که احساس خیسی کردم فکر کردم شاید بخاطر سنگین شدن شما نخودچی خوشمزه و فشار روی مثانه ام بی اختیاری ادرار دارم چون چند باری قبلا پیش اومده بود البته با تاریخی که خانم دکتر موذن برای زایمانم داده بود و خیلی دیرتر هم میخواست تنظیم کنه اصلا فکرشم نمیک...
نویسنده :
مامان خاطره
10:16
ماه سوم آترین به روایت تصویر . . .
آترین و تلویزیون . . .
شب زنده داری مامان خاطره . . .
نازدونه ی مامان امشب از اون شباست که ترجیح میدم نخوابم،آخه میدونم تا بیام چرت بزنم بیدار میشی و من باید آرومت کنم الهی قربونت برم من که تو تاریکی با اون چشمای معصومت بهم نگاه میکنی و از من مستاصل تر و کلافه تر ناله میکنی از سر شب تا حالا چندبار خوابوندمت ولی نمیدونم چرا یکم چرت میزنی و با کلی ناله بیدار میشی. بابا بهنام که دیگه کم آورد و با کلی عذاب وجدان خوابید خیلی سعی کرد کنارمون باشه ولی من دلم نیومد ازش خواستم بخوابه، بنده خدا صبح تو سرما باید بره سر کار الهی فداش بشم من که انقدر همسری و بابایی مهربونیه دیدی گفتم قلقلی خانوم. . . . . . دورت بگردم عسلی من! شیر میخواستی بهت دادم وااااااااااااای خدا جونم خیــــــــــــــلی دوست ...
نویسنده :
مامان خاطره
2:23





